تبليغاتX
از هر کرانه
خانهایمیلآرشیوRss
Search

شوق یک اتفاق بزرگ 

موضوع: جمعه سی ام شهریور 1386 14:14

شوق یک اتفاق بزرگ

 

داستان زیر را از وبلاگ قصه ی زندگی من توی گیووتین نقل می کنم وبلاگ خوبی است امید وارم که لذت ببرید.

منبع: گیوتین  http://www.giootin.blogfa.com/

 

حدود دو هفته پیش بود، آره دو هفته پیش بود که رفته بودیم روستا پیش خونواده ی عموی بابام. خیلی خوب بود هر روز از صبح با روشنک و رودابه می زدیم بیرون و تو دشت پرسه می زدیم گاهی می رفتیم سر چشمه وای نمی دونید وقتی از آب زلال چشمه می خوردی دیگه نمی خواستی رنگ شهر و با اون آب لوله کشی ببینی اصلا نمی خواستی از اونجا بری چقدر آب آلوده ی لوله کشی پر از زنگ آهن و کلر و جرم و صد جور چیز دیگه.

باورتون نمیشه وقتی می رفتیم تو دشت اصلن نمی فهمیدیم زمان چجوری می گذره فقط لذت بود که ما از زندگی می بردیم؛ گاهی هم یکم شهری می شدیم و با موتور می رفتیم بیرون؛ جالب اینجا بود که روشنک من و خواهرشو با موتور سواری می داد اول می ترسیدم ولی بعد دیگه کیف می کردم حتا چند بار داد دست خودم روندم ولی دو بارم خوردم زمین.

باری، به قدری اونجا خوش می گذشت که ما نفهمیدیم این یک هفته اونجا بودیم چجوری گذشت، اما چه می شود کرد که رفتنی باید بره.

 

***

 

الان دو روز از اون ماجرا می گذره من خیلی دلم برای اونجا با اون حال و هواش تنگ شده  ساعت نزدیکای 10 صبحه دیگه نمی تونم خودمو با چیزی سرگرم کنم بهتره برم با مامان حرف بزنم آخه دادشم با بابام رفتن کار تا شب هم نمیان...

 

«مامان من دلم برای عمو اینها تنگ شده»

مامانم همینطور که داره غذا درست می کنه: «منم همین طور مادر جون ولی برای همیشه که نمیشه اونجا موند»

«مامان آخه من تا حالا این همه صافی و سادگی و زیبایی یکجا ندیدم، هوا صاف، آب زلال، جالبه دل مردمشم عین آب چشمه هاش زلال بود.»

«آره دخترم قبلناً همه اینجوری بودن اما حالا دیگه نه، نمی دونم چه سرّیه دیگه انگار مردم از هم بیزارند همه می خوان کلاه سر هم بذارن هیچکی هوای اون یکی رو نداره»...

چند دقیقه به حرف مامانم فکر می کنم راست می گه...

«مامان یادته با روشنک می رفتیم موتور سواری؟!»

مامان لبخند می زنه و یه نگاه به من می کنه و میگه:«آره خوشگلم، توهم یاد گرفته بودی ها شیطون»

منم به مامانم لبخند می زنم و می گم:«مامان می شه من با موتور آرمان و برم بیرن؟»

مامانم سرشو به طرف من بر میگردونه و یه نگاهه پر معنا بهم می کنه.

یعنی دیگه داری زیادی حرف می زنی.

«آخه خودت که دیدی منم بلدم»

مامان بر می گرده در حالی که از اون لبخندش دیگه خبری نیست یکم نگاهم می کنه و می گه:«نمیشه یه دخترسوار موتور بشه!»

«ولی مامان اونجا که روشنک ...»

مامانم حرفمو قطع می کنه میگه: «اینجا اونجا نیست اینجا شهره»

ازش دلخور می شم...«آخه چه فرقی می کنه؟»

«خوب اگه یه پلیس بهت گیر داد من چه خاکی به سرم بریزم»

دیگه با مامانم حرف نمی زنم و می رم تو اتاقم.

«آخه چرا پلیس باید گیر بده، مگه توی کشورهای اسلامیه دیگه زن سوار موتور نمی شه»

بی خیال شدم گفتم ولش کن دیگه... ساعت نزدیکای 3 ظهر بود مامانم خوابیده بود که یهو یه فکری به ذهنم رسید «خوبه دزدکی برم موتور سواری». پاشدم آروم لباسمو پوشیدم و آرومتر رفتم به اتاق آرمان اومدم درو باز کردم صدای جیر جیر در بلند شد... این همه ادعاش می شه در اتاق خودشم روغن کاری نمی کنه... حالا چیکار کنم... چاره ای نیست یواش درو باز می کنم... لعنتی بازم صدا میده... آخیش در باز شد...

یهو صدای مامان از پشت سرم بلند شد: «آرمان به این زودی آمدی؟»

چهرش خواب آلود بود منم که داشتم از ترس می مردم یکم چشماشو باز کرد:«اِ تویی توی اتاق آرمان چکار می کنی؟»

هول شده بودم رنگ از رخسارم رفته بود با هزار زحمت گفتم: «م م من هیچی داشتم... داشتم ... آها کیف سی دی مو بر می داشتم»

«خیلی خوب من می رم بخوابم انقدر سر و صدا نکن»

رفتن مامانم آبی بود روی آتیش خیالم راحت شد هنوز نفهمیده بیچاره انقدر خواب آلود بود که چهره ی ترسیده ی منو ندید... آروم کلیدشو از رو میز بر داشتم همیشه اونجا می ذارتشون ...خوشبختانه بخاطر سهمیه بندی بنزین موتورشو نمی بره البته اذیت می شه ولی برای من که خوبه...

آروم رفتم تو حیاط ... بهتره اول بیرونو نگاه کنم آره که یک وقت کسی نباشه ... نه خوشبختانه انگار کسی نیست... موتورو می برم بیرون... باید تا یه جایی خاموش ببرمش ممکنه صداش مامانو بیدار کنه...

 

***

 

چقدر خوبه درسته که چند بار نزدیک بود بخورم زمین ولی خیلی خوب بود... چند ساعت پرسه زدم اما انگار خیابونا داره شلوغ می شه مگه ساعت چنده؛ یه نگاه به ساعتم می کنم  انگار ساعت 5 شده ولی چقدر خوش گذشت انگار 5 دقیقه بود حالا بهتره بر گردم ، وای چقدر دور شدم بخوام برگردم نیم ساعت طول می کشه ، چاره چیه باید برگردم...

تو همین فکرا بودم که یه زانتیا آروم اومد کنارم ترسیدم تعادل موتورو از دست دادم ولی جعمش کردم نذاشتم بخوره زمین...

«خانوم خوشگله می شه بشینیم پشتت» دوستش خندید داشتم از ترس می مردم، اه ما ایرانیا شعور هیچی نداریم اصلا اخلاق نداریم چرا اینا باید به من گیر بدم آخه من که کاری به کار اونا ندارم، من تو حال خودم بودم ... هیچی بهش نگو ولش کن ...

«خانوم بلا نگفتی»... دیگه داشت گریم می گرفت...

«کاشکی نیمده بودم بیرون... کاشکی الان انجا بودی مامان».. نباید گریه می کردم باید ... باید محکم باشم

یکهو دوستِ پسره گفت: «علی علی پلیس پلیس سر چهار راه پلیس ایستاده»

سرمو بالا گرفتم، آره پلیس بود؛ پسره سرعتو کم کرد، رفت تو باند سوم، منم کم کم داشتم احساس آرامش می کردم، بازم خیر ببینه پلیس ؛ داشتن بد حجابارو می گرفتن؛ دیگه رسیده بودم به چهار راه پسرا رفته بودن، چراغ قرمز شد باید می ایستادم، همین کارو کردم همه ی راننده ها داشتن منو نگاه می کردن ...اه یک مشت آدم ندیده ی عقده ای راستی چی به سرما ایرانی ها اومده ما که سرور دنیا بودیم با فرهنگترین مردم دنیا اما حالا... تو همین فکرا بودم که یکهو یه زن زشت بد قواره ی چادری دستمو گرفت و از سمت راست منو کشید... چکار می کنی خانوم...فهمیدم که پلیس زن بود... انقدر کشید که من و موتور افتادیم؛

«دختره ی هرزه ی بی همه چیز حالا انقدر قرتی بازی در میاری که سوار موتور می شی؟»

«خانوم ولم کن من که کاری نکردم!»

«خفه شو دیگه می خواستی چکار کنی سوار موتور می شی؟»

«خانو تورو خدا دیگه سوار موتور نمی شم»

یکهو دیدم یه چیز یخورد تو شکمم... یه لباس شخصی داشت با باطوم منو میزد... همه ی مردم دور ما جمع شده بودن و فقط نگاه می کردن... دیگه گریم گرفت و فقط گریه می کردم... یه سرباز موتورمو برداشت برد کنار...لباس شخصیه گفت:«لباسات هم که بی حجابه حتما از اونایی که هر شب تو بغل یکی می خوابی»..

دیوونه شده بودم حتا گریمم نمی یومد همینطور می زدند ... آخه چرا به من تهمت می زنند من که حجابم درست بود مقنعه با مانتوی بلند یا دم به حرف مرده افتاد ولی من که اصلا روی پسره غریبه رو هم ندیدم من حتا نمازم هم همیشه سر وقت خوندم مگه سوار موتور شدم چه منافاتی با هنجار های جامعه داره مردم هم که فقط نگاه می کردن انگار نه انگار که من بی گناهم ... دیگه درد و احساس نمی کردم رفته بودم تو روستا داشتم با همه ی پسرها و دختها دوستا بازی می کردم بی اون که کسی فکر بی بند و باری باشه...

 

***

به هوش که اومدم رو تخت بیمارستان بودم یه سرباز هم کنارم نشسته بود!؟

 

منبع: گیوتین  http://www.giootin.blogfa.com/

 

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati