تبليغاتX
از هر کرانه
خانهایمیلآرشیوRss
Search

چهار شمع  

موضوع: موفقیت چهارشنبه سی ام آبان 1386 17:52

چهار شمع

يكي بود ، يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صحبت آن ها به گوش مي رسيد.

شمع اول گفت: "من «صلح و آرامش» هستم، اما هيچ كسي نمي تواند شعله مرا روشن نگه دارد. من باور دارم كه به زودي مي ميرم." سپس شعله «صلح و آرامش» ضعيف شد و به كلي خاموش شد.

شمع دوم گفت: "من «ايمان» هستم. براي بيشتر آدم ها، ديگر در زندگي ضروري نيستم. پس دليلي وجود ندارد كه روشن بمانم." سپس با وزش نسيم ملايمي، «ايمان» نيز خاموش شد.

شمع سوم با ناراحتي گفت: "من «عشق» هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمان. انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درك نمي كنند. آن ها حتي فراموش كرده اند كه به نزديك ترين كسان خود عشق بورزند." طولي نكشيد كه «عشق» نيز خاموش شد.

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد. چرا شما خاموش شده ايد؟ شما قاعدتا بايد تا آخر روشن بمانيد. سپس شروع به گريه كرد. آنگاه شمع چهارم گفت: "نگران نباش تا زماني كه من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن كنيم. من «اميد» هستم!"

کودک با چشماني كه از اشك شوق مي درخشيد، شمع «اميد» را برداشت و بقيه شمع ها را روشن كرد.

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

هلن كلر كه بود؟  

موضوع: موفقیت سه شنبه هشتم آبان 1386 1:45

هلن كلر كه بود؟    

دختري نابينا از گوش كر واز زبان لال. آيا اين همه كم لطفي كه طبيعت در حق اين موجود بيگناه روا داشته بود كافي نبود تا او اميد به زيستن را از دست بدهد وبه نا تواني اش در دستيابي به موفقيت پي ببرد؟              

با اين حال او در 20 سالگي ادبيت آلماني – فرانسه وانگليسي را فرا گرفت و بعدها در رشته هاي مختلف ديكر آموزش ديد. هلن كلر به كمك آموزگار خود سوليوان سر كلاس مي نشست وبا ضربهانگشتان او بر بدن خود كلمات را هجي مي كرد و مطالب درسي را آموخت.                             

يازده كتاب نوشت – از زندگي خود فيلمي ساخت وخود در آن بازي كرد. با دست گذاشتن بر روي پيانو مي توانست از موسيقي لذت ببرد.        

همچنين وقتي دستش كنار دهان طرف مقابل قرار مي داد از حركت لبهاي او متوجه صحبت هايش مي شد. اگر هلن روزي با شما دست مي داد و 5 سال بعد باز همين عمل را تكرار مي كرد شما را مي شناخت.  

او حتي با شطرنج مخصوصي كه براي خود ساخته بود بازي مي كرد. او با بيشتر روساي جمهور ملاقاتهايي داشته ومسافرت هاي بسياري به سراسر دنيا كرده است . او زني مقاوم و شكست نا پذير و همواره الهام بخش ديگران بوده است.      

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

موتور محرك براي موقفيت از ديدگاه آنتوني رابينز  

موضوع: موفقیت دوشنبه هفتم آبان 1386 1:44

موتور محرك براي موقفيت از ديدگاه آنتوني رابينز   

7 موتور براي رسيدن به موفقيت وجود دارد :     

1 : اشتياق  

2 : باور                    

3 : استراتژي           

4 : وضوح ارزشها مثل غرور – نجابت- آزادي- عالي بودن- حقانيت- شكيبايي- تحمل                    

5 : انرژي عادات غذايي خوب و پالايش محيط شخصي براي دريافت حد اكثر انرژي       

6 : قدرت محصور هر كدام از ما از احاظ درك دنيا با ديگران تفاوت دارد و از اين فهم متفاوت بايد براي بر قراري ارتباط درست با ديگران استفاده كنيم.        

7 : مهارت در بر قراري ارتباط با              هرگز هيچ چيزي تغيير نمي كند واين ماييم كه عوض مي شويم   

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

قواعد موفقيت از نظر هربرت کاسون 

موضوع: موفقیت شنبه پنجم آبان 1386 17:55

قواعد موفقيت از نظر هربرت کاسون

1- موفقيت را مهمتر از سر گرمي بدانيد.

2- هر روز چيزي بياموزيد.

3- از زندگي يکنواخت [روزمرگي] بپرهيزيد.

4- به ميزان درآمد خالص خود توجه داشته باشيد.

5- خدمات خود را به ديگران معرفي کنيد.

6- نگران امور جزئي نباشيد.

7- چهار چوب تصميمات خود را به سرعت مشخص کنيد.

8- مهارت و دانش کار خود را افزايش دهيد.

9- شايسته همکاري و وفاداري باشيد.

10- به شخصيت خود بيش از هر چيز اهميت بدهيد.

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

بيل نقره اي  

موضوع: موفقیت پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 1:33

بيل نقره اي                         

اگر به بيل اين وسيله ي ساده ي كشاورزان نگاه كنيم متوجه مي شويم لبه آن دائماً با زمين در تماس است و بيشترين فشار را متحمل مي شود به رنك نقره اي در آمده اما قسمتهاي بالاتر چنين نيست  به طوري كه وقتي به انتهاي صفحه ي آن مي رسيم مي- بينيم كه كاملاً سياه رنگ و به رنگ آهن است. جسم و روح انسان نيز بدين گونه است . هر چه بيشتر تلاش كنيم و از خود فعاليت و تحرك بيشتري نشان دهيم  به همان اندازه شادابتر – سر زنده ترو راضي تر خواهيم بود.                                            

براي درك بهتر موضوع به اين گفته ي نايتين گل توجه كنيد :                                                                                

(( در سفري كه با پسرم به درياي شمال گينه ي نو داشتم مشاهده كردم كه مرجان هلي وسط دريا  آنجايي آب آرام است عمدتاً رنگ باخته و فاقد حيات به نظر مي رسند اما مرجان هاي نقاط نا آرام دريا جايي كه جذر و مد آنها را به اين طرف و آن طرف مي برد درخشان و شفاف اند. از راهنماي خود علت را پرسيدم . جواب داد مساله خيلي ساده است.                                            

مرجان هاي محل هاي آرام درگير هيچ نوع مبارزه در زندگي نبوده اند در حاليكه مرجان هايي در معرض كشاكش دريا هستند رشد و جلاي بهتري پيدا مي كنند.                                                                                                                    

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

سخن روز 

موضوع: موفقیت دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 18:16

قناعت، ثروت ِ حقيقي و تجمل گرايي، فقر ِ مجازي ست

سقراط (470 تا 399 قبل از ميلاد)

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

آيا شكست پايان كار است؟  

موضوع: موفقیت دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 1:29

آيا شكست پايان كار است؟                   

مي گويند از شكست فا جعه نسازيد بلكه دلايل آن را جستجو كنيد واز اين زاويه به موضوع نگاه كنيد كه چگونه از جاده ي شكست راهي به سوي موفقيت گشود. آغاز هر شكست بسيار غم انگيز غير قابل تحمل است اما با گذشت زمان درد ناشي از آن كمتر خواهد شد و سرانجام درمان مي يابد. پس صبر و شكيبايي به خرج دهيد و هرگز مغلوب افت و خيز هاي بازي زندگي نشويد تا بتوانيد نيروي دوباره برخواستن و آغاز كردن را در خود تقويت كنيد. به ياد داشته باشيد:                                           

(آخرين كليد باقيمانده شايد باز گشاينده ي قفل در باشد)            

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

معرفي ايرانيان موفق (پروفسور فضل الله رضا) 

موضوع: موفقیت یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 18:15

معرفي ايرانيان موفق (پروفسور فضل الله رضا)
سخن راندن پيرامون اين دانشمند نامي وپژوهشگر فرزانه که از مباهات ايران وايرانيان به حساب مي آيند، کاري بس دشوار وسخت ميباشد.اما مايه افسوس مي شد اگر از وي بعنوان نمونه کامل انسان موفق دراين هفته نامه نامي برده نميشد.بنابراين کوشش کرديم تا بيشتر از نوشته هاي ايشان بهره گيريم.

"تا قبل از تاسيس دانشگاه تهران براي تامين نيروي انساني متخصص مورد نياز درداخل كشور، آزمون دانشجويان بورسيه خارج از كشور برگزار ميشد وحدود 100 نفر براي تحصيل دردانشگاههاي اروپايي راهي فرنگ ميشدند.با تاسيس دانشگاه تهران رضا شاه دستورداد از اعزام دانشجوي بورسيه به خارج از كشور خودداري گردد. لذا بنده كه درخرداد ماه سال 1313 دردبيرستان ثروت فارغ التحصيل شده بودم، دررشته مهندسي برق اين دانشگاه(دانشگاه تهران) نام نويسي كردم .پس از اتمام درس(1317) به علت ضرورت انجام خدمت سربازي وارد دانشكده افسري شده وپس از پايان خدمت به درخواست دانشگاه تهران مشغول به تدريس دردانشكده فني گشتم(1319-1323).
 
 اما همچنان اتش عشق تحصيل درمقاطع بالاتر وشوق روز افزون طلب علم در من فوران ميكرد.لذا تصميم گرفتم براي ادامه تحصيلات به امريكا سفر كنم چراكه دران موقع آتش جنگ جهاني دوم شعله ور شده بود و عملا كار اعزام دانشجو به اروپا متوقف گرديده بود.
براي سفربه امريكا هفت خوان را پشت سر گذاشتم .دراكتبر 1944به نيويورك رسيديم ومن قصد داشتم تا دربخش فوق ليسانس برق دانشگاه كلمبيا نام نويسي كنم لبته اين كار با زحمت بسيار انجام پذيرفت چون حدود يك ماه دير آمده بودم ودانشگاه هم دانشجوي ايراني ومدارج تحصيلي ايران را خوب نميشناخت. ولي از آنجائيكه مي گويند زبان طبيعت را با رياضيات نوشته اند وتسلط من بر اين موضوع سبب رفع شدن موانع ومشكلات گشت. ازجمله اساتيد من دراين دانشگاه ميتوان از پروفسور Rabi استاد فيزيك كه درساختن بمب اتم ومهاركردن انرژي هسته اي دست اندركاربود وجايزه نوبل رادريافت كرده بود وهمچنين دو استاد نامي واز پايه گذاران تئوري شبكه ها به نامهاي R.M.Foster و E.Weber نام برد .


تئوري انفورماسيون

درسالهاي 1948-1949 شنون درمقاله اي كم نظير زير نظر رياضي دان معروف وينر منتشر كرد كه انقلاب وتحولي درعلم مخابرات بوجود آورد. نخستين بار كه من با ريشه هاي اين فن از نزديك آشنا شدم در پائيز سال 1955 بود كه از MIT براي تدريس به دانشگاه سيراكوس رفتم. گروهي از مهندسان وپژوهشگران مركز پژوهشي جنرال الكتريك از دانشگاه خواستند كه از مباني اين علم نو اطلاع يابند. دانشگاه نيز ازمن خواست تا اين نقاضا را اجابت كنم. نخستين كار من ارزيابي چند صد مقاله بود. باكوشش وشب زنده داريهاي فراوان دريافتم كه درقرن نوزدهم فيزيكدانان روسي لااقل ده سالي دراين زمينه سابقه تفكر داشتند.... يك نكته سهل وممتنع كه فكر مرا درتدريس تئوري انفورماسيون بويژه درسالهاي 1955-1960 جلب كرد، اين بود كه اين دانشمندان از راه حساب احتمالات حركت كرده اند. بنده پس از مدتها غوردرحساب احتمالات، به كوشش فراوان اين ناقه هاي بي زمام را مهار كردم ودربند كشيدم آنها را به قطار معرفت سنتي پيوند دادم. اهل علم سهم مرا در اين تدوين گرامي داشتندوكتابي كه در تئوري انفورماسيون نوشتم بلافاصله درمراكز پژوهشي ودانشگاههاي اروپا وامريكا مرجع درس وتحقيق درآن فن شد. دانشمند فقيد انگليسي D.Gabor دارنده جايزه نوبل درنامه تبريك وتقدير به بنده نوشته بود: هرگز گمان نمي كردم كه كسي به اين زودي وبه اين روشني پايه هاي اين علم را طرح بندي كند!!
كتاب نظريه اطلاعات An Introduction to Information Theory را ه اين علم را به دانشگاهها وپژوهشگاههاي علوم فضايي ومخابرات باز كرد.
درسال 1962 دعوت دانشگاه معروف پلي تكنيك زوريخ را پذيرفتم ودرسال 1963 به دعوت دانشگاه فني كپنهاك ودرسال 1965 به دعوت موسسه بلند پايه هانري پوانكاره پاريس پايه هاي تئوري انفورماسيون را درآن مراكز تحكيم وترويج كردم."
اين شرح حال مختصري بود از زندگي علمي اين دانشمند فرزانه لازم به ذكراست ايشان قبل از انقلاب مدتي رياست دانشگاههاي تهران وشريف(آريامهر سابق) را برعهده داشتند و دراين مدت كوتاه توانستند بيش از 100 نفر ازنخبگان علمي ايران را از سراسر دنيا به ايران آورده تا دانشجويان بتوانند از محضر علمي آنها بهره ببرند.
پروفسور علاوه برمقامات علمي و پژوهشي كه دردانش مخابرات ومهندسي دارند، درادبيات غني پارسي هم صاحب نظر بوده واشعاري نيز دردوران جواني سروده اند. ايشان هم اكنون درشهر اتاوا در كشور كانادا مشغول گذارن دوران بازنشستگي ميباشند.

برگرفته از كتاب برگ بي برگي (پروفسور فضل الله رضا)

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

سخن اول  

موضوع: موفقیت یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 18:14

سخن اول


همت بلند دار كه مردان روزگار     از همت بلند به جايي رسيده اند


ميزان پيروزي و موفقيت يك انسان، به قدر همت اوست. بسياري از ما اهداف، روياها و آرزو هايي در سر داريم. براي دستيابي به اهداف خود برنامه ريزي مي كنيم ولي آيا تا به حال از خود پرسيده ايد چرا تعداد افراد موفق به نسبت افراد اجتماع كم ميباشد؟ جواب روشن است؛ برنامه ريزي خوب و دقيق تنها زماني كارايي دارد كه بدان عمل شود. درغير اينصورت بهترين برنامه ها اثري نخواهند داشت.

بيشتر تصميماتي كه ما ميگيريم از ديدگاه تئوري بسيار خوب ميباشند. وحتي براي آن برنامه زمانبندي نيز تدوين ميكنيم بعنوان نمونه مي گوييم: "از شنبه فلان كار را انجام خواهم داد" ولي 52 شنبه در سال وجود دارد و ساليان سال است كه آن كار هنوز انجام نپذيرفته است!

بنابراين لازمه موفقيت اجراي تصميمات (البته درست، عقلاني وبرنامه ريزي شده) مي باشد. اما چرا ما درمرحله اجرا بسيار ضعيف عمل ميكنيم؟ پاسخ را طي دو هفته گذشته يافتم!!!

"نداشتن همت"

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

اسکندر مقدوني  

موضوع: موفقیت یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 9:31

اسکندر مقدوني

اسکندر مقدوني در سي و سه سالگي در گذشت.

روزي که او اين جهان را ترک مي کرد مي خواست يک روز ديگر هم زنده بماند فقط يک روز ديگر، تا بتواند مادرش را ببيند. آن 24 ساعت فاصله اي بود که بايد طي مي کرد تا به پايتختش برسد. اسکندر از راه هند به يونان بر مي گشت و به مادرش قول داده بود وقتي که تمام دنيا را به تصرف خود درآورد باز خواهد گشت و تمام دنيا را يک پارچـه به او هديه خواهد کرد. بنابراين اسکندر از پزشکانش خواست تا 24 ساعت مهلت براي او فراهم کنند و مرگش را به تعويق اندازند.

پزشکان پاسخ دادند که کاري از دستشان بر نمي آيد و گفتند که او بيش از چـند دقيقه قادر به ادامه ي زندگي نخواهد بود. اسکندر گفت: "من حاضرم نيمي از تمام پادشاهي خود را يعني نيمي از دنيا را در ازاي فقط 24 ساعت بدهم"

آنها گفتند: "اگر همه ي دنيا را هم که از آن شماست بدهيد ما نمي توانيم کاري براي نجاتتان صورت بدهيم؛ امري غير ممکن است"

آن لحظه بود که اسکندر بيهوده بودن تمامي کوششهايش را عميقا درک کرد؛ با تمام داراييش که کل دنيا بود نتوانست حتي 24 ساعت را بخرد سي و سه سال از عمرش را به هدر داده بود براي تصاحب چـيزي که با آن حتي قادر به خريدن 24 ساعت هم نبود متوجه شد که به خاطر اين دنياي واهي بايد با نوميدي و محروميت کامل جهان را ترک کند.

تمام مردان جاه طلب با نااميدي از دنيا مي روند بيشتر انسانها در نااميدي زندگي مي کنند و در نااميدي از دنيا مي روند.

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

تله ي موش 

موضوع: موفقیت یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 9:30

تله ي موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت:كاش يك غذاي حسابي باشد.

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد! (او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد)

سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي چرخيد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

نتيجه ي اخلاقي: اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!

منبع:http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

ايمان 

موضوع: موفقیت جمعه بیستم مهر 1386 18:13

ايمان

روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان.

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

آزمايش  

موضوع: موفقیت جمعه بیستم مهر 1386 14:18


  آزمايش

گروهي از دانشمندان 5 ميمون را در يك قفس قرار دادند و نردباني كه بالاي آن موزي را قرارداده بودند، در اين قفس گذاشتند.
هر مرتبه كه يك ميمون از نردبان بالا مي رفت، دانشمندان بقيه ميمون‌ها را با آب سرد خيس مي كردند.
پس از مدتي هرگاه كه ميموني از نردبان بالا مي رفت، بقيه ميمون‌ها وي را كتك مي زدند.
پس از آن ديگر هيچ ميموني عليرغم ميل دروني جرات بالا رفتن از نردبان را پيدا نمي كرد.

سپس دانشمندان تصميم گرفتند كه يكي از ميمون‌ها را عوض كنند. اولين كاري كه اين ميمون انجام داد آن بود كه از نردبان بالا رفت. بلافاصله بقيه ميمون‌ها او را كتك زدند. پس از چند مرتبه تكرار اين ماجرا، عضو جديد ياد گرفت كه نبايد از نردبان بالا برود، هر چند كه دليل آن را نمي دانست.

دومين ميمون نيز تعويض شد و همين ماجرا اتفاق افتاد. ميمون تعويض شده اول هم، در كتك زدن ميمون دوم شركت كرد. ميمون سوم تعويض شد و ماجراي كتك زدن مجددا تكرار شد. ميمون چهارم تعويض شد و ماجراي كتك زدن مجددا تكرار شد و ميمون پنجم تعويض شد.

در نهايت پنج ميمون در قفس بودند كه هيچكدام هرگز با آب سرد خيس نشده بودند و هر بار كه يك ميمون براي بالا رفتن از نردبان تلاش مي‌كرد او را كتك مي‌زدند.

اگر امكانپذير بود كه از ميمون‌ها سوال شود كه چرا ميموني كه از نردبان بالا مي رود را كتك مي زنند، قطعا جواب اين مي بود كه «نمي‌دانم، اين روشي است كه هميشه انجام مي‌شود!»

چرا ما عملكرد خود را هميشه يكسان انجام مي دهيم اگر راه هاي مختلف ديگري نيز وجود دارند؟

منبع:http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

بهشت و جهنم 

موضوع: موفقیت پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 18:12

 بهشت و جهنم

به يک نفر گفتند بهشت و جهنم را توصيف کن؟ گفت: وقتي وارد جهنم ميشي يک سري آدمهاي گرسنه اي ميبيني که فرشته ها براي آنها بهترين غذا ها را سرو ميکنند و همگي سر يک سفره نشسته اند. همه قاشق و چنگال هايي به بلندي يک متر در دست دارند. و سعي ميکنند غذا را درون دهان خود بگذارند. خيلي سعي ميکنند ولي نمي توانندو از اين ناتواني عذاب ميکشند. بهشت هم به همين صورت است فقط با اين تفاوت که آدمها غذا را درون دهان يکديگر ميگذارند و همه راضي و خوشحال هستند.
منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

دانش چيست و دانشمند كيست‌؟  

موضوع: موفقیت پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 18:11

دانش چيست و دانشمند كيست‌؟

 

برخي براين عقيده اند كه دانش بردو گونه است: پزشكي و الهيات و مواردي همچون رياضيات، فيزيك و شيمي جزو دانش نيستند!

ولي آيا همين طوراست؟ به عنوان نمونه مرد فيزيك جهان در سال 1990 ميلادي، يكي از موسسين دانشگاه تهران، بنيان گذار اولين فرستنده راديو درايران، پايه گذار موسسه انرژي اتمي، طراح و نقشه بردار بسياري از راههاي شوسه كشور، بنيان گذار موسسه هوا شناسي، يكي از موسسين فرهنگستان زبان و ادبيات فارسي، صاحب تئوري بي نهايت بودن ذرات و شاگرد اينشين بزرگ، پروفسور محمود حسابي دانشمند نيست؟؟!!

 


نابغه اي كه تمام عمر گرانمايه خويش را صرف پژوهش در علوم مختلفي همچون فيزيك، رياضيات، فلسفه، ستاره شناسي، زبان وادبيات و ... نمود و شاگردان بسياري تربيت كرد. (بد نيست بدانيد مخترع آلماني تلفن همراه يكي از شاگردان ايشان مي باشند) و تنها درمدت 7 سال موفق به اخذ 8 مدرك كارشناسي، كارشناسي ارشد و دكترا گرديد، اين شايستگي راندارد كه دانشمند نام گيرد؟؟؟!!!

چندي پيش هنگامي كه شنيدم منزل مسكوني ايشان (واقع در ميدان تجريش) قرار است به خاطر بدهي معوق به بانك (و آن هم براي اجراي پروژه هاي علمي) در آستانه حراج قرار گيرد انگار سطلي از آب جوش را بر روي سرم خالي كردند!

دوستاني كه مانند بنده به منزل ايشان تشريف برده اند مي دانند كه اين خانه نه تنها يك مركز علمي براي پژوهشگران محسوب ميشود بلكه به لحاظ ساختار و معماري ساختمانها واشياي داخل آن يك موزه به حساب مي آيد. بنابراين جزو ميراث ملي و ثروت عمومي اين مملكت قلمداد ميشود و سزاوار نيست كه اين ثروت به واسطه بدهي به بانك به حراج گذاشته شود. درحالي كه در كشورهاي ديگر وسايل باقيمانده يك شخصيت بزرگ مانند چارلي چاپلين را در داخل موزه نگهداري كرده و به دقت از آنها محافظت ميكنند.

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

قانون کارما 

موضوع: موفقیت پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 18:10

قانون کارما

پدر و پسري داشتند در کوه قدم مي زدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد: "آآآ ي!!!"

صدايي از دور دست آمد : "آآآ ي ي ي!!!"

پسرک، با کنجکاوي فرياد زد: "کي هستي؟؟"

پاسخ شنيد: "کي هستي؟؟"

پسرک خشمگين شد و فرياد زد: "ترسو!"

باز پاسخ شنيد: "ترسو!"

پسرک با تعجب از پدرش پرسيد: "چه خبر است؟"

پدر لبخندي زد و گفت: "پسرم، توجه کن" ؛ و بعد با صداي بلند فرياد زد: "تو يک قهرمان هستي!"

صدا پاسخ داد: "تو يک قهرمان هستي!"

پسرک باز بيشتر تعجب کرد. پدرش توضيح داد: "مردم مي گويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هر چيزي که بگويي يا انجام دهي، زندگي عينا به تو جواب مي دهد. اگر عشق را بخواهي، عشق بيشتري در قلبت به وجود مي آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، حتما آن را به دست خواهي آورد. هر چيزي را که از زندگي بخواهي، زندگي همان را به تو خواهد داد.

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

صادقانه 

موضوع: موفقیت پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 18:9

 صادقانه

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند، يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند.

آنها به استاد گفتند: "ما به شهر ديگري رفته بوديم که در مسير برگشت، لاستيک خودرو مان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم"

استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو، روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که شروع کنند.

آنها به اولين مسئله نگاه کردند که 5 نمره داشت؛ سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود:

« کدام لاستيک پنچر شده بود؟»

منبع:http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

سرسخن  

موضوع: موفقیت پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 18:8

 سرسخن

انسانهاي موفق نه تنها بيشتر از بقيه فکر ميکند، بلکه نوع انديشيدن آنها نيز متفاوت از ديگران است. آنها به رخدادهاي پيرامون خويش، به طور ويژه اي مي نگرند و برداشت مناسبي از آنها دارند و تلاش مي کنند اصل مثبت انديشي و درس گرفتن از پيشامد ها را در تمامي مراتب زندگي خود جاري و ساري نمايند.
درپايان ختم ميكنم به شعري از مولوي؛ عارفي كه نزديك به 800 سال پيش ديدگاهي ژرف نسبت به آگاهي و خبر داشته است:

جان نباشد جز خبر درآزمون                                               هر که را افزون خبر جانش فزون
جان ما از جان حيوان بيشتر
                                                  ازچه، زآنرو که فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما جان ملک
                                                کو منزه شد ز حس مشترک
وز ملک جان خداوندان دل
                                                           باشد افزونتر تحير را بهل
اقتضاي جان چو اي دل آگهي است
                                 هر که آگه تربود جانش قوي است

منبع:http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

کودک يک دست 

موضوع: موفقیت یکشنبه هشتم مهر 1386 11:28

کودک يک دست

كودكي ده ساله اي كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد.

پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد؛ استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد.
بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود. استاد به كودك ده ساله، فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد.

سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهي نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن «كودك يك دست» موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان كشورانتخاب گردد.

وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد!؟
استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!

نتيجه: ياد بگيريم كه در زندگي، از نقاط ضعف خود، به عنوان نقاط قوت استفاده كنيم. راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست؛ بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است.

 

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join


نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

مرد فرزانه و جوان 

موضوع: موفقیت شنبه هفتم مهر 1386 16:18

 مرد فرزانه و جوان


مرد فرزانه ای که در کارش نویسندگی و شاعری بود، همیشه عادت داشت به هنگام تفکر، کنار دریا قدم بزند.

یک روز صبح که برای قدم زدن به ساحل رفته بود، جوانی را مشاهده کرد که در حال دویدن روی موجهای دریاست؛ ابتدا فکر کرد که جوان در حال رقص پاست؛ اما کمی که جلوتر رفت دید که او گاهی خم شده و از روی زمین چیزی را برداشته و آنرا به آرامی به دریا پرتاب می کند. مرد کمی جلوتر رفت و مشاهده کرد، آن چیزهایی که جوان از روی ماسه های ساحل برداشته و به داخل دریا پرتاب میکند، ستاره های دریایی هستند؛ که موجهای دریا آنها را با خود به ساحل آورده اند.

از جوان سوال کرد: فکر می کنم بتوانم بپرسم که شما مشغول چه کاری هستید!!؟
جوان پاسخ داد: آفتاب بالا آماده؛ اگر این ستاره ها به دریا باز نگردند، حتما خواهند مرد.

مرد فرزانه لبخندی زد و گفت: جوان! این ساحل، هزاران کیلومتر امتداد دارد؛ ممکن نیست بتوانی همه آنها را نجات دهی.

جوان مکثی کرد و خم شد و یکی از ستاره های دریایی را برداشت و به آرامی به دریا پرتاب نمود و پاسخ داد: حداقل برای این یکی که موثر بود!

مرد فرزانه بدون هیچ پاسخی باز گشت و تمام شب را به آن جوان و ستاره های دریایی فکر کرد. او تازه فهمید با این همه استعداد نویسندگی و شاعری از آن جوان، بسیار عقب تر است.

مرد فرزانه فردای آن روز را به همراه جوان مشغول نجات دادن ستاره های دریایی سپری کرد.

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چهل اصل شادی (بخش هشتم (پایانی)) 

موضوع: موفقیت جمعه ششم مهر 1386 20:44

چهل اصل شادی (بخش هشتم (پایانی))

 

  • خودت باش.
  • مانند بازی شطرنج اتفاقات آینده را پیش بینی کن.
  • به اندازه ی توان ولی با جدیت تلاش کن.
  • جمع گرا باش ولی خودت را فراموش نکن.
  • دوستان خوبی را برای خود برگزین.
نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چهل اصل شادی (بخش هفتم) 

موضوع: موفقیت پنجشنبه پنجم مهر 1386 8:46

 

چهل اصل شادی (بخش هفتم)

 

  • به خاطر اشتباهات گذشته خود را سرزنش نکن.
  • به دیگران کمک کن آنچه را که می خواهند به دست آورند.
  • شکست را تجربه کن.
  • با شرایط زندگی سازگار باش.
  • پیش از انجام کاری یا گفتن چیزی به ضرورت آن بیندیش.
نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چهل اصل شادی (بخش ششم) 

موضوع: موفقیت سه شنبه سوم مهر 1386 14:47

چهل اصل شادی (بخش ششم)

 

  • بی احترامی دیگران را با بی اعتنایی پاسخ بده.
  • به جای بیزاری از انسان ها از رفتار بد آن ها متنفر باش.
  • بگذار دیگران از تو به عنوان فردی آرامبخش و خوشرو یاد کنند.
  • ذهنت را به چیز های خوب و شاد مشغول کن.
  • خود را از اسارت زنجیر های بد بینی، منفی نگری، و ناامیدی آزاد کن.
نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چهل اصل شادی (بخش پنجم) 

موضوع: موفقیت دوشنبه دوم مهر 1386 22:5

چهل اصل شادی (بخش پنجم)

 

  • برای اینکه شاد باشی باید شادی آفرین باشی.
  • در زندگی به جای شناور بودن شناگر باش.
  • اندوه روز نیامده را بر روز آمده ات نیفزا.
  • هرگز تلاش نکن که به دیگران بقبولانی که حرفت درست است.
  • هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن زیرا تو چیزی داری که دیگران حسرت آن را می خورند.
نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چهل اصل شادی (بخش چهارم) 

موضوع: موفقیت یکشنبه یکم مهر 1386 10:28

 چهل اصل شادی (بخش چهارم)

  • به هیچ کس امید نداشته باش.
  • هنگام از دست دادن چیزی ناراحت نشو، هنگام بدست آوردن چیزی هم خوشحال نباش.
  • در مقابل خواسته ها و گفته های دیگران انعطاف پذیر باش و نخواه حرف، حرف خودت باشد.
  • برای کشف حقایق زیاد تفکر کن.
  • بر جسم و روح خود مسلط شو.
نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

راز جاودانه شدن 

موضوع: موفقیت شنبه سی و یکم شهریور 1386 11:2

راز جاودانه شدن

 

 

شهروندی صاحب امکانات فراوان، برای فروش خانه ی پدری از بالای شهر به پایین شهر آمد. وقتی با مدیر بنگاه معاملاتی صحبت کرد پیشنهاد خوبی از یک مشتری خوب دریافت کرد. خواست برای آرین بار به خانه ی پدری خود رفته و تجدید خاطره نماید. موقع عبور از کوچه ها دید که نوجوانان و جوانان در کوچه پرسه می زنند و بچه ها در جوی آب تنی می کنند. در خانه را باز کرد حیاط بزرگ و معماری سنتی با ساختمان مجلل لحظه ای او را با خود به دوران کودکی برد. لحظه ای به پدرش فکر کرد که مرده ولی نتوانست آن خانه را به همراه خود ببرد. با خود گفت: من هم خواهم رفت بی اینکه بتوانم پول این خانه را با خود ببرم. فردای آن روز به شهر داری رفت و خانه ی پدری را برای ساختن فرهنگ سرا به شهرداری هدیه داد. بالای آن نوشته شد: (فرهنگ سرای مهارت زندگی)

این فرد خیّر پیر شده بود. از فرزندانش خواست او را برای آخرین دیدار به محل خانه ی پدری ببرند. با کمال تعجب آن محله را نشناخت دیگر از بچه هایی که در جوی کثیف آب شنا می کردند اثری نبود دیگر کسی در کوچه پرسه نمی زد. داخل فرهنگ سرا شد. مدیر جوانی که پیرمرد را نمی شناخت به او خوش آمد گفت و او را به اتاق مدیر راهنمایی کرد. مدیر فرهنگسرا گفت: این فرهنگسرا به دست فرد خیّری 35 سال پیش به شهر داری محل اهدا شده است. جوانان آن زمان مهارت های زندگی را بلد نبودند. محله روز به روز به طرف فساد کشیده می شد و سرنوشت بدی در انتظار بچه های آن بود .آن فرد خودش را جاودانه کرد. چون به لطف خدا از طریق این فرهنگ سرا به جوانان مهارت زندگی را آموزش می دهیم.

اشک شوق در چشمان پیرمرد حلقه زد...

 

آری گاهی راز جاودانگی در پیشبرد مهارت زندگی جامعه است.

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چهل اصل شادی(بخش سوم) 

موضوع: موفقیت شنبه سی و یکم شهریور 1386 11:0

چهل اصل شادی (بخش سوم)

  • دلت را از نفرت خالی کن.
  • برای انجام کارهای مورد علاقه ات زیاد به دیگران اهمیت نده.
  • در تصمیم های خود تاخیر نیانداز.
  • هنگام عصبانیت نفس عمیق بکش و تا 10 بشمار.
  • با دیگران طوری رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود.
نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چهل اصل شادی(بخش دوم) 

موضوع: موفقیت شنبه سی و یکم شهریور 1386 10:57

 چهل اصل شادی(بخش دوم)

  • انتظار نداشته باش که با منفی نگری جسمی سالم داشته باشی.
  • از هیچ کس و هیچ چیز توقع نداشته باش.
  • تا با خود مهربان نباشی نمی توانی مهر بورزی.
  • پیش از مطمئن شدن در مورد هیچ چیز داوری نکن.
  • به تفسیر و تعبیر کارهای دیگران نپرداز.
نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

شما دو انتخاب داريد  

موضوع: موفقیت جمعه سی ام شهریور 1386 14:1

 شما دو انتخاب داريد


«
جري» مدير يک رستوران است. او هميشه در حالت روحي خوبي به سر مي برد. هنگامي که شخصي از او مي پرسد که چگونه اين روحيه را حفظ مي کند، معمولا پاسخ مي دهد:

"اگر من کمي بهتر از اين بودم دوقلو مي شدم."

هنگامي که او، محل کارش را تغيير مي دهد بسياري از پيشخدمتهاي رستوران نيز کارشان را ترک مي کنند، تا بتوانند با او از رستوراني به رستوران ديگر همکاري داشته باشند. چرا؟ براي اينکه جري ذاتا يک فرد «روحيه دهنده» است.
اگر کارمندي روز بدي داشته باشد، «
جري» هميشه هست تا به او بگويد که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.

مشاهده اين سبک رفتار واقعا کنجکاوي مرا تحريک کرد، بنابراين يک روز به سراغ او رفتم و پرسيدم:
"من نمي فهمم! هيچکس نمي تواند هميشه آدم مثبتي باشد. تو چطور اينکار را مي کني؟"
«
جري» پاسخ داد: "هر روز صبح که از خواب بيدار مي شوم، به خودم مي گويم، امروز دو انتخاب دارم.
مي توانم در حالت روحي خوبي باشم و يا مي توانم حالت روحي بد را برگزينم."

"من هميشه حالت روحي خوب را انتخاب مي کنم هر وقت که اتفاق بدي رخ مي دهد، مي توانم انتخاب کنم که نقش قرباني را بازي کنم يا انتخاب کنم که از آن رويداد درسي بگيرم."

"هر وقت که شخصي براي شکايت نزد من مي آيد، مي توانم انتخاب کنم که شکايت او را بپذيرم و يا انتخاب کنم که روي مثبت زندگي را مورد توجه قرار دهم. من هميشه روي مثبت زندگي را انتخاب مي کنم."

من اعتراض کردم: "اما اين کار هميشه به اين سادگي نيست"

«
جري» گفت: "همينطور است"

"کل زندگي انتخاب کردن است. وقتي شما همه موضوعات اضافي و دست و پا گير را کنار مي گذاريد، هر موقعيتي، موقعيت انتخاب و تصميم گيري است. شما مي توانيد انتخاب کنيد که چگونه به موقعيتها واکنش نشان دهيد. شما انتخاب مي کنيد که افراد چطور حالت روحي شما را تحت تاثير قرار دهند. شما انتخاب مي کنيد که در حالت روحي خوب يا بدي باشيد. اين انتخاب شماست که چطور زندگي کنيد"

چند سال بعد، من آگاه شدم که «
جري» تصادفا کاري انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داري نبايد انجام داد او درب پشتي رستورانش را باز گذاشته بود. و بعد؟؟؟ صبح هنگام، او با سه مرد سارق روبرو شد. آنها چه مي خواستند؟

#123*+!@$%&*~

درحاليکه او داشت گاوصندوق را باز مي کرد، به علت عصبي شدن دستش لرزيد و تعادلش را از دست داد. دزدان وحشت کرده و به او شليک کردند.
خوشبختانه، «
جري» را سريعا پيدا کردند و به بيمارستان رساندند.
پس از 18 ساعت جراحي و هفته ها مراقبتهاي ويژه «
جري» از بيمارستان ترخيص شد در حاليکه بخشهايي از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.

من «
جري» را شش ماه پس از آن واقعه ديدم. هنگامي که از او پرسيدم که چطور است؟ پاسخ داد:

"اگر من اندکي بهتر بودم دوقلو مي شدم. مي خواهي جاي گلوله را ببيني؟"

من از ديدن زخمهاي او امتناع کردم، اما از او پرسيدم: "هنگامي که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه مي گذشت؟" «جري» پاسخ داد: "اولين چيزي که از فکرم گذشت اين بود که بايد درب پشت را مي بستم"

"بعد، هنگامي که آنها به من شليک کردند همانطور که روي زمين افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: مي توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم يا بميرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم."

پرسيدم : "نترسيده بودي؟" «
جري» ادامه داد: "کادر پزشکي عالي بودند. آنها مرتبا به من مي گفتند که خوب خواهم شد.
اما وقتي که مرا به سوي اتاق اورژانس مي بردند، من در چهره ی دکترها و پرستارها وضعيت را مي ديدم، واقعا ترسيده بودم. من از چشمان آنها مي خواندم "اين مرد مردني است." "مي دانستم که بايد کاري کنم"

پرسيدم: "چکار کردي؟" «
جري» گفت: "خوب، آنجا يک پرستار تنومند بود که با صداي بلند از من مي پرسيد: آيا به چيزي حساسيت دارم يا نه"

من پاسخ دادم: "بله" دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشيدند و منتظر پاسخ من شدند.
يک نفس عميق کشيدم و پاسخ دادم: "گلوله" درحاليکه آنها مي خنديدند گفتم: "من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل يک آدم زنده عمل کنيد نه مثل مرده ها."

به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حيرت انگيزش، «جري» زنده ماند

من از او آموختم که هر روز شما اين انتخاب را داريد که از زندگي خود لذت ببريد و يا از آن متنفر باشيد. طرز فکر تنها چيزي است که واقعا مال شماست، و هيچکس نمي تواند آنرا کنترل کرده و يا از شما بگيرد. بنابراين، اگر بتوانيد از آن محافظت کنيد، ساير امور زندگي ساده تر مي شوند.

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چهل اصل شادی (بخش نخست) 

موضوع: موفقیت سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 18:16

چهل اصل شادی(بخش نخست)

 

  • شادی خود را به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نکن تا از آن برخوردار باشی.
  • انتظار نداشته باش همیشه آن چه در اطراف اتفاق می افتد مطابق میل و خواسته ات باشد.
  • از سختی ها و مشکلات زندگی استقبال کن و با غلبه بر آن ها به خودت پاداش بده.
  • اجازه نده اتفاقات نا خوشایند رو حیه ات را خراب کند.
  • با بحث های بی نتیجه انرژی خود را هدر نده.
نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati