تبليغاتX
از هر کرانه
خانهایمیلآرشیوRss
Search

نام های ایرانی در هری پاتر 

موضوع: شنبه سی و یکم شهریور 1386 21:36

نام های ایرانی در هری پاتر

به تازگی مطلبی در یکی از وبلاگ ها نوشته شده که در آن ثابت کرده که گریفیندور یک نام پارسی است! برای اطلاع بیشتر به آدرس سایت بروید:

http://www.avardad.blogfa.com/

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

راز جاودانه شدن 

موضوع: موفقیت شنبه سی و یکم شهریور 1386 11:2

راز جاودانه شدن

 

 

شهروندی صاحب امکانات فراوان، برای فروش خانه ی پدری از بالای شهر به پایین شهر آمد. وقتی با مدیر بنگاه معاملاتی صحبت کرد پیشنهاد خوبی از یک مشتری خوب دریافت کرد. خواست برای آرین بار به خانه ی پدری خود رفته و تجدید خاطره نماید. موقع عبور از کوچه ها دید که نوجوانان و جوانان در کوچه پرسه می زنند و بچه ها در جوی آب تنی می کنند. در خانه را باز کرد حیاط بزرگ و معماری سنتی با ساختمان مجلل لحظه ای او را با خود به دوران کودکی برد. لحظه ای به پدرش فکر کرد که مرده ولی نتوانست آن خانه را به همراه خود ببرد. با خود گفت: من هم خواهم رفت بی اینکه بتوانم پول این خانه را با خود ببرم. فردای آن روز به شهر داری رفت و خانه ی پدری را برای ساختن فرهنگ سرا به شهرداری هدیه داد. بالای آن نوشته شد: (فرهنگ سرای مهارت زندگی)

این فرد خیّر پیر شده بود. از فرزندانش خواست او را برای آخرین دیدار به محل خانه ی پدری ببرند. با کمال تعجب آن محله را نشناخت دیگر از بچه هایی که در جوی کثیف آب شنا می کردند اثری نبود دیگر کسی در کوچه پرسه نمی زد. داخل فرهنگ سرا شد. مدیر جوانی که پیرمرد را نمی شناخت به او خوش آمد گفت و او را به اتاق مدیر راهنمایی کرد. مدیر فرهنگسرا گفت: این فرهنگسرا به دست فرد خیّری 35 سال پیش به شهر داری محل اهدا شده است. جوانان آن زمان مهارت های زندگی را بلد نبودند. محله روز به روز به طرف فساد کشیده می شد و سرنوشت بدی در انتظار بچه های آن بود .آن فرد خودش را جاودانه کرد. چون به لطف خدا از طریق این فرهنگ سرا به جوانان مهارت زندگی را آموزش می دهیم.

اشک شوق در چشمان پیرمرد حلقه زد...

 

آری گاهی راز جاودانگی در پیشبرد مهارت زندگی جامعه است.

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چهل اصل شادی(بخش سوم) 

موضوع: موفقیت شنبه سی و یکم شهریور 1386 11:0

چهل اصل شادی (بخش سوم)

  • دلت را از نفرت خالی کن.
  • برای انجام کارهای مورد علاقه ات زیاد به دیگران اهمیت نده.
  • در تصمیم های خود تاخیر نیانداز.
  • هنگام عصبانیت نفس عمیق بکش و تا 10 بشمار.
  • با دیگران طوری رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود.
نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چهل اصل شادی(بخش دوم) 

موضوع: موفقیت شنبه سی و یکم شهریور 1386 10:57

 چهل اصل شادی(بخش دوم)

  • انتظار نداشته باش که با منفی نگری جسمی سالم داشته باشی.
  • از هیچ کس و هیچ چیز توقع نداشته باش.
  • تا با خود مهربان نباشی نمی توانی مهر بورزی.
  • پیش از مطمئن شدن در مورد هیچ چیز داوری نکن.
  • به تفسیر و تعبیر کارهای دیگران نپرداز.
نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

شوق یک اتفاق بزرگ 

موضوع: جمعه سی ام شهریور 1386 14:14

شوق یک اتفاق بزرگ

 

داستان زیر را از وبلاگ قصه ی زندگی من توی گیووتین نقل می کنم وبلاگ خوبی است امید وارم که لذت ببرید.

منبع: گیوتین  http://www.giootin.blogfa.com/

 

حدود دو هفته پیش بود، آره دو هفته پیش بود که رفته بودیم روستا پیش خونواده ی عموی بابام. خیلی خوب بود هر روز از صبح با روشنک و رودابه می زدیم بیرون و تو دشت پرسه می زدیم گاهی می رفتیم سر چشمه وای نمی دونید وقتی از آب زلال چشمه می خوردی دیگه نمی خواستی رنگ شهر و با اون آب لوله کشی ببینی اصلا نمی خواستی از اونجا بری چقدر آب آلوده ی لوله کشی پر از زنگ آهن و کلر و جرم و صد جور چیز دیگه.

باورتون نمیشه وقتی می رفتیم تو دشت اصلن نمی فهمیدیم زمان چجوری می گذره فقط لذت بود که ما از زندگی می بردیم؛ گاهی هم یکم شهری می شدیم و با موتور می رفتیم بیرون؛ جالب اینجا بود که روشنک من و خواهرشو با موتور سواری می داد اول می ترسیدم ولی بعد دیگه کیف می کردم حتا چند بار داد دست خودم روندم ولی دو بارم خوردم زمین.

باری، به قدری اونجا خوش می گذشت که ما نفهمیدیم این یک هفته اونجا بودیم چجوری گذشت، اما چه می شود کرد که رفتنی باید بره.

 

***

 

الان دو روز از اون ماجرا می گذره من خیلی دلم برای اونجا با اون حال و هواش تنگ شده  ساعت نزدیکای 10 صبحه دیگه نمی تونم خودمو با چیزی سرگرم کنم بهتره برم با مامان حرف بزنم آخه دادشم با بابام رفتن کار تا شب هم نمیان...

 

«مامان من دلم برای عمو اینها تنگ شده»

مامانم همینطور که داره غذا درست می کنه: «منم همین طور مادر جون ولی برای همیشه که نمیشه اونجا موند»

«مامان آخه من تا حالا این همه صافی و سادگی و زیبایی یکجا ندیدم، هوا صاف، آب زلال، جالبه دل مردمشم عین آب چشمه هاش زلال بود.»

«آره دخترم قبلناً همه اینجوری بودن اما حالا دیگه نه، نمی دونم چه سرّیه دیگه انگار مردم از هم بیزارند همه می خوان کلاه سر هم بذارن هیچکی هوای اون یکی رو نداره»...

چند دقیقه به حرف مامانم فکر می کنم راست می گه...

«مامان یادته با روشنک می رفتیم موتور سواری؟!»

مامان لبخند می زنه و یه نگاه به من می کنه و میگه:«آره خوشگلم، توهم یاد گرفته بودی ها شیطون»

منم به مامانم لبخند می زنم و می گم:«مامان می شه من با موتور آرمان و برم بیرن؟»

مامانم سرشو به طرف من بر میگردونه و یه نگاهه پر معنا بهم می کنه.

یعنی دیگه داری زیادی حرف می زنی.

«آخه خودت که دیدی منم بلدم»

مامان بر می گرده در حالی که از اون لبخندش دیگه خبری نیست یکم نگاهم می کنه و می گه:«نمیشه یه دخترسوار موتور بشه!»

«ولی مامان اونجا که روشنک ...»

مامانم حرفمو قطع می کنه میگه: «اینجا اونجا نیست اینجا شهره»

ازش دلخور می شم...«آخه چه فرقی می کنه؟»

«خوب اگه یه پلیس بهت گیر داد من چه خاکی به سرم بریزم»

دیگه با مامانم حرف نمی زنم و می رم تو اتاقم.

«آخه چرا پلیس باید گیر بده، مگه توی کشورهای اسلامیه دیگه زن سوار موتور نمی شه»

بی خیال شدم گفتم ولش کن دیگه... ساعت نزدیکای 3 ظهر بود مامانم خوابیده بود که یهو یه فکری به ذهنم رسید «خوبه دزدکی برم موتور سواری». پاشدم آروم لباسمو پوشیدم و آرومتر رفتم به اتاق آرمان اومدم درو باز کردم صدای جیر جیر در بلند شد... این همه ادعاش می شه در اتاق خودشم روغن کاری نمی کنه... حالا چیکار کنم... چاره ای نیست یواش درو باز می کنم... لعنتی بازم صدا میده... آخیش در باز شد...

یهو صدای مامان از پشت سرم بلند شد: «آرمان به این زودی آمدی؟»

چهرش خواب آلود بود منم که داشتم از ترس می مردم یکم چشماشو باز کرد:«اِ تویی توی اتاق آرمان چکار می کنی؟»

هول شده بودم رنگ از رخسارم رفته بود با هزار زحمت گفتم: «م م من هیچی داشتم... داشتم ... آها کیف سی دی مو بر می داشتم»

«خیلی خوب من می رم بخوابم انقدر سر و صدا نکن»

رفتن مامانم آبی بود روی آتیش خیالم راحت شد هنوز نفهمیده بیچاره انقدر خواب آلود بود که چهره ی ترسیده ی منو ندید... آروم کلیدشو از رو میز بر داشتم همیشه اونجا می ذارتشون ...خوشبختانه بخاطر سهمیه بندی بنزین موتورشو نمی بره البته اذیت می شه ولی برای من که خوبه...

آروم رفتم تو حیاط ... بهتره اول بیرونو نگاه کنم آره که یک وقت کسی نباشه ... نه خوشبختانه انگار کسی نیست... موتورو می برم بیرون... باید تا یه جایی خاموش ببرمش ممکنه صداش مامانو بیدار کنه...

 

***

 

چقدر خوبه درسته که چند بار نزدیک بود بخورم زمین ولی خیلی خوب بود... چند ساعت پرسه زدم اما انگار خیابونا داره شلوغ می شه مگه ساعت چنده؛ یه نگاه به ساعتم می کنم  انگار ساعت 5 شده ولی چقدر خوش گذشت انگار 5 دقیقه بود حالا بهتره بر گردم ، وای چقدر دور شدم بخوام برگردم نیم ساعت طول می کشه ، چاره چیه باید برگردم...

تو همین فکرا بودم که یه زانتیا آروم اومد کنارم ترسیدم تعادل موتورو از دست دادم ولی جعمش کردم نذاشتم بخوره زمین...

«خانوم خوشگله می شه بشینیم پشتت» دوستش خندید داشتم از ترس می مردم، اه ما ایرانیا شعور هیچی نداریم اصلا اخلاق نداریم چرا اینا باید به من گیر بدم آخه من که کاری به کار اونا ندارم، من تو حال خودم بودم ... هیچی بهش نگو ولش کن ...

«خانوم بلا نگفتی»... دیگه داشت گریم می گرفت...

«کاشکی نیمده بودم بیرون... کاشکی الان انجا بودی مامان».. نباید گریه می کردم باید ... باید محکم باشم

یکهو دوستِ پسره گفت: «علی علی پلیس پلیس سر چهار راه پلیس ایستاده»

سرمو بالا گرفتم، آره پلیس بود؛ پسره سرعتو کم کرد، رفت تو باند سوم، منم کم کم داشتم احساس آرامش می کردم، بازم خیر ببینه پلیس ؛ داشتن بد حجابارو می گرفتن؛ دیگه رسیده بودم به چهار راه پسرا رفته بودن، چراغ قرمز شد باید می ایستادم، همین کارو کردم همه ی راننده ها داشتن منو نگاه می کردن ...اه یک مشت آدم ندیده ی عقده ای راستی چی به سرما ایرانی ها اومده ما که سرور دنیا بودیم با فرهنگترین مردم دنیا اما حالا... تو همین فکرا بودم که یکهو یه زن زشت بد قواره ی چادری دستمو گرفت و از سمت راست منو کشید... چکار می کنی خانوم...فهمیدم که پلیس زن بود... انقدر کشید که من و موتور افتادیم؛

«دختره ی هرزه ی بی همه چیز حالا انقدر قرتی بازی در میاری که سوار موتور می شی؟»

«خانوم ولم کن من که کاری نکردم!»

«خفه شو دیگه می خواستی چکار کنی سوار موتور می شی؟»

«خانو تورو خدا دیگه سوار موتور نمی شم»

یکهو دیدم یه چیز یخورد تو شکمم... یه لباس شخصی داشت با باطوم منو میزد... همه ی مردم دور ما جمع شده بودن و فقط نگاه می کردن... دیگه گریم گرفت و فقط گریه می کردم... یه سرباز موتورمو برداشت برد کنار...لباس شخصیه گفت:«لباسات هم که بی حجابه حتما از اونایی که هر شب تو بغل یکی می خوابی»..

دیوونه شده بودم حتا گریمم نمی یومد همینطور می زدند ... آخه چرا به من تهمت می زنند من که حجابم درست بود مقنعه با مانتوی بلند یا دم به حرف مرده افتاد ولی من که اصلا روی پسره غریبه رو هم ندیدم من حتا نمازم هم همیشه سر وقت خوندم مگه سوار موتور شدم چه منافاتی با هنجار های جامعه داره مردم هم که فقط نگاه می کردن انگار نه انگار که من بی گناهم ... دیگه درد و احساس نمی کردم رفته بودم تو روستا داشتم با همه ی پسرها و دختها دوستا بازی می کردم بی اون که کسی فکر بی بند و باری باشه...

 

***

به هوش که اومدم رو تخت بیمارستان بودم یه سرباز هم کنارم نشسته بود!؟

 

منبع: گیوتین  http://www.giootin.blogfa.com/

 

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

شما دو انتخاب داريد  

موضوع: موفقیت جمعه سی ام شهریور 1386 14:1

 شما دو انتخاب داريد


«
جري» مدير يک رستوران است. او هميشه در حالت روحي خوبي به سر مي برد. هنگامي که شخصي از او مي پرسد که چگونه اين روحيه را حفظ مي کند، معمولا پاسخ مي دهد:

"اگر من کمي بهتر از اين بودم دوقلو مي شدم."

هنگامي که او، محل کارش را تغيير مي دهد بسياري از پيشخدمتهاي رستوران نيز کارشان را ترک مي کنند، تا بتوانند با او از رستوراني به رستوران ديگر همکاري داشته باشند. چرا؟ براي اينکه جري ذاتا يک فرد «روحيه دهنده» است.
اگر کارمندي روز بدي داشته باشد، «
جري» هميشه هست تا به او بگويد که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.

مشاهده اين سبک رفتار واقعا کنجکاوي مرا تحريک کرد، بنابراين يک روز به سراغ او رفتم و پرسيدم:
"من نمي فهمم! هيچکس نمي تواند هميشه آدم مثبتي باشد. تو چطور اينکار را مي کني؟"
«
جري» پاسخ داد: "هر روز صبح که از خواب بيدار مي شوم، به خودم مي گويم، امروز دو انتخاب دارم.
مي توانم در حالت روحي خوبي باشم و يا مي توانم حالت روحي بد را برگزينم."

"من هميشه حالت روحي خوب را انتخاب مي کنم هر وقت که اتفاق بدي رخ مي دهد، مي توانم انتخاب کنم که نقش قرباني را بازي کنم يا انتخاب کنم که از آن رويداد درسي بگيرم."

"هر وقت که شخصي براي شکايت نزد من مي آيد، مي توانم انتخاب کنم که شکايت او را بپذيرم و يا انتخاب کنم که روي مثبت زندگي را مورد توجه قرار دهم. من هميشه روي مثبت زندگي را انتخاب مي کنم."

من اعتراض کردم: "اما اين کار هميشه به اين سادگي نيست"

«
جري» گفت: "همينطور است"

"کل زندگي انتخاب کردن است. وقتي شما همه موضوعات اضافي و دست و پا گير را کنار مي گذاريد، هر موقعيتي، موقعيت انتخاب و تصميم گيري است. شما مي توانيد انتخاب کنيد که چگونه به موقعيتها واکنش نشان دهيد. شما انتخاب مي کنيد که افراد چطور حالت روحي شما را تحت تاثير قرار دهند. شما انتخاب مي کنيد که در حالت روحي خوب يا بدي باشيد. اين انتخاب شماست که چطور زندگي کنيد"

چند سال بعد، من آگاه شدم که «
جري» تصادفا کاري انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داري نبايد انجام داد او درب پشتي رستورانش را باز گذاشته بود. و بعد؟؟؟ صبح هنگام، او با سه مرد سارق روبرو شد. آنها چه مي خواستند؟

#123*+!@$%&*~

درحاليکه او داشت گاوصندوق را باز مي کرد، به علت عصبي شدن دستش لرزيد و تعادلش را از دست داد. دزدان وحشت کرده و به او شليک کردند.
خوشبختانه، «
جري» را سريعا پيدا کردند و به بيمارستان رساندند.
پس از 18 ساعت جراحي و هفته ها مراقبتهاي ويژه «
جري» از بيمارستان ترخيص شد در حاليکه بخشهايي از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.

من «
جري» را شش ماه پس از آن واقعه ديدم. هنگامي که از او پرسيدم که چطور است؟ پاسخ داد:

"اگر من اندکي بهتر بودم دوقلو مي شدم. مي خواهي جاي گلوله را ببيني؟"

من از ديدن زخمهاي او امتناع کردم، اما از او پرسيدم: "هنگامي که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه مي گذشت؟" «جري» پاسخ داد: "اولين چيزي که از فکرم گذشت اين بود که بايد درب پشت را مي بستم"

"بعد، هنگامي که آنها به من شليک کردند همانطور که روي زمين افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: مي توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم يا بميرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم."

پرسيدم : "نترسيده بودي؟" «
جري» ادامه داد: "کادر پزشکي عالي بودند. آنها مرتبا به من مي گفتند که خوب خواهم شد.
اما وقتي که مرا به سوي اتاق اورژانس مي بردند، من در چهره ی دکترها و پرستارها وضعيت را مي ديدم، واقعا ترسيده بودم. من از چشمان آنها مي خواندم "اين مرد مردني است." "مي دانستم که بايد کاري کنم"

پرسيدم: "چکار کردي؟" «
جري» گفت: "خوب، آنجا يک پرستار تنومند بود که با صداي بلند از من مي پرسيد: آيا به چيزي حساسيت دارم يا نه"

من پاسخ دادم: "بله" دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشيدند و منتظر پاسخ من شدند.
يک نفس عميق کشيدم و پاسخ دادم: "گلوله" درحاليکه آنها مي خنديدند گفتم: "من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل يک آدم زنده عمل کنيد نه مثل مرده ها."

به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حيرت انگيزش، «جري» زنده ماند

من از او آموختم که هر روز شما اين انتخاب را داريد که از زندگي خود لذت ببريد و يا از آن متنفر باشيد. طرز فکر تنها چيزي است که واقعا مال شماست، و هيچکس نمي تواند آنرا کنترل کرده و يا از شما بگيرد. بنابراين، اگر بتوانيد از آن محافظت کنيد، ساير امور زندگي ساده تر مي شوند.

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چهل اصل شادی (بخش نخست) 

موضوع: موفقیت سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 18:16

چهل اصل شادی(بخش نخست)

 

  • شادی خود را به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نکن تا از آن برخوردار باشی.
  • انتظار نداشته باش همیشه آن چه در اطراف اتفاق می افتد مطابق میل و خواسته ات باشد.
  • از سختی ها و مشکلات زندگی استقبال کن و با غلبه بر آن ها به خودت پاداش بده.
  • اجازه نده اتفاقات نا خوشایند رو حیه ات را خراب کند.
  • با بحث های بی نتیجه انرژی خود را هدر نده.
نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

موفقیت سه قانون دارد 

موضوع: موفقیت سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 12:19

موفقیت سه قانون دارد


ازيکي ازفيلسوفان و مرتاضان هندي پرسيدند: آيا پس ازاين همه «دانش» و «فرزانه گي» و «رياضت» هنوز هم به رياضت مشغولي؟

گفت: "آري" ؛ پرسيدند: "چگونه؟"

گفت: "وقتي غذا مي خورم صرفاً غذا مي خورم و وقتي مي خوابم فقط مي خوابم."


اين شايد بزرگ ترين ثمره ي «تمرکز» است. آيا شما هم هنگام غذا خوردن مي توانيد تمام توجه تان را روي غذا خوردن و لذت و مزه ي غذا معطوف کنيد، يا اينکه معمولاً از افکار مربوط به گذشته و آينده آشفته ايد و چون به خود مي آييد مي بينيد غذايتان تمام شده و جز امتلا و پري معده هيچ نفهميده ايد.

«
تمرکز» واقعي يعني اينکه اگرشما درطول روز به پنج فعاليت مختلف مشغول ايد، درهرفعاليت صرفاً به آن فکرکنيد و از افکار مربوط به کارهاي ديگرآسوده باشيد.

«
موفقيت» زندگي روزانه ي ما تماماًً به ميزان تمرکز ما برامور روزانه ارتباط دارد. اگر شما قادر باشيد به هنگام «کار» فقط روي کارخود، به هنگام «ورزش» صرفاً روي انجام حرکات، درهنگام «مطالعه» فقط روي موضوع کتاب و به هنگام «انجام فعاليت هنري» ازقبيل موسيقي، نقاشي، خطاطي و . . . به فعاليت هنري خود توجه و تمرکز کنيد، عملاً «موفقيت» شما به ميزان چشمگيري افزايش مي يابد.

تمام «
نوابغ جهان» کساني بودند که از «قدرت تمرکز» فوق العاده اي برخوردار بودند. آشفتگي و شوريدگي ذهني، عملاً شما را به هيچ عنوان موفق نمي کند. وقتي کارمي کنيد به خانواده مي انديشيد، وقتي درخانواده به سرمي بريد ازشغل خود نگرانيد و وقتي ورزش مي کنيد در انديشه ي تحصيل هستيد و وقتي درس مي خوانيد فکرتان هزارسو مي رود. اين عملاً اتلاف وقت و مؤثر نبودن است.

«
موفقیت» سه قانون دارد: 1- تمرکز 2- تمرکز 3- تمرکز

برگرفته از کتاب مطالعه ی موفق با تمرکز - سید مجتبی حورایی

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

در اوج خرافه پرستی 

موضوع: عکس هفته دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 18:50

کتاب "دعا نسخه ی شفا بخش" منتشر شد.

به نظر شما چرا ما این چنین غرق خرافه و خرافه پرستی شده ایم؟

Image(026).137.jpg, hosted by TheImageHosting.com

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

شانس، یک بار در خانه تان را می زند  

موضوع: موفقیت دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 15:7

شانس، یک بار در خانه تان را می زند


جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود.

كشاورز گفت: "برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاوها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد. مرد جوان پذیرفت.

در اولین طويله كه بزرگترين در بود باز شد. باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم اش به زمين كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.

دومين در طويله كه كوچكتر از قبلی بود، باز شد. گاوي كوچكتر كه با سرعت حركت كرد. جوان پيش خودش گفت: "منطق مي گويد اين را ولش كن چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن را ندارد.

سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر مي كرد ضعيف ترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دست اش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد[...] اما [...] گاو دم نداشت!!!!


نتیجه: زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن به دهيم ممكن است كه ديگر هيچ وقت نصيب مان نشوند. از این رو سعي كنید هميشه اولين شانس را امتحان کنید.
 

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

گربه و کاسه ی عتیقه  

موضوع: موفقیت یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 10:38

 گربه و کاسه ی عتیقه


عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده، وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه ای در آن آب می خورد.

فکر کرد؛ اگر قیمت کاسه را بپرسد، رعیت ملتفت مطلب می شود و قیمت گرانی بر آن می نهد. برای همین گفت: "
عمو جان! چه گربه ی قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من به فروشی؟"

رعیت گفت: "
چند می خری؟" مرد گفت: "یک دلار"

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: "
خیر اش را به بینی"

عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: "
عمو جان! این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود، بهتر است کاسه ی آب را هم به من به فروشی" رعیت گفت: "قربان! من به این وسیله تا به حال پانزده گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست."

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

پیشنهادات ِ "اچ . جی . براون"  

موضوع: موفقیت شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 20:17

پیشنهادات ِ "اچ . جی . براون"

- هرگز تسلیم نشو، هر روز معجزه ی تازه ای رخ خواهد داد

- بی هیچ علت خاصی بگذار به ات خوش بگذرد

- آن چه را بچه های به حراج گذاشته اند به خر

- بی درنگ به تمام نامه هایی که به دست ات می رسد پاسخ بده

- سالی یکی دو بار خون اهدا کن

- حداکثر استفاده را از شرایط بد بکن

 

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

چه کسي کر تر است!؟  

موضوع: موفقیت یکشنبه چهارم شهریور 1386 19:9

چه کسي کر تر است!؟


مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوایی اش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نمي دانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.

دکتر گفت: "براى اين که بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است آزمايش ساده اي وجود دارد." اين کار را انجام بده و جواب اش را به من بگو:

«ابتدا در فاصله ی 4 متري او به ايست و با صداي معمولي مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ی 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت: "الان فاصله ی ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم."

سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: "عزيزم شام چي داريم؟"

جوابى نشنيد.

بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: "عزيزم شام چي داريم؟"
باز هم پاسخي نيامد.

باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: "عزيزم شام چى داريم؟"

باز هم جوابى نشنيد.

باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوال اش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: "عزيزم شام چى داريم؟"
زن اش گفت: "مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگويم: خوراک مرغ!"

***

نتیجه: خیلی وقتها؛ خیلی چیزها، آن گونه نیست که به نظر می رسد. برای صحیح دیدن پدیده ها بهتر است از زاویه ای دیگر به آن بنگریم.

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

عالمی از نو بباید ساخت، وز نو آدمی 

موضوع: موفقیت یکشنبه چهارم شهریور 1386 19:8

 عالمی از نو بباید ساخت، وز نو آدمی

پدری در حال خواندن روزنامه اش بود؛ اما پسر کوچک اش مدام مزاحم اش می شد.

حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه که نقشه جهان را نمایش می داد، جدا کرد و قطعه قطعه، به پسر اش داد و به او گفت: "بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه ی دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی؟"

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت. پدر، می دانست که پسر اش تمام روز گرفتار این کار خواهد بود. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت.

پدر تعجب کرد و پرسید: "چه کسی جغرافیا به تو یاد داده؟"
پسر جواب داد: "جغرافی دیگه چیه؟ اتفاقا پشت همین صفحه تصویریک آدم بود [...]
وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم."

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

تغییر ِ استراتژی 

موضوع: موفقیت یکشنبه چهارم شهریور 1386 18:58

:: تغییر ِ استراتژی

روزي، مرد ِ «کوري» روي پله‌هاي يک ساختمان نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود. روي تابلو نوشته بود: "من کور هستم؛ لطفا کمک کنيد."

روزنامه نگار ِخلاقي از آن حوالي مي گذشت، نگاهي به مرد کور و تابلوئش انداخت.
فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه ي ديگر داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از «مرد کور» اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آنرا برگرداند و متن ديگري روي آن نوشت و دوباره تابلو را کنار پاي مرد گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر همان روز، وقتي روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است.
«مرد کور» از صداي قدمهاي خبرنگار، او را شناخت و خواست که اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد: که بر روي آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته ي شما را به شکل ديگري نوشتم؛ و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور، هيچوقت نفهميد، که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:

امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!

نتيجه: وقتي، کارتان پيش نمي رود، استراتژي رسيدم به خواسته تان را عوض کنيد. و باور داشته باشيد که هر تغييري بهترين چيز براي زندگي است.

منبع: http://groups.yahoo.com/group/Movafaghiat/join

نوشته شده توسط MSL | لینک ثابت |

I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati